ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦  
 

مرو ای دوست مرو ای دوست  مرو از دست من ای یار  ***   که منم زنده به بوی تو  به گل روی تو
 

مرو ای دوست مرو ای دوست   بنشین با من و دل     ***  بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
 

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من   *** تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو
 

مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار  *** که منم زنده به بوی تو به گل روی تو
 

بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل  ***  بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
 

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من ***  توکه خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو
 

چه کنم با دل تنها که نشد باور من    تو و ویرانی ، خاموشی ، کوهم اگر ، چه کنم با غم تو 
 

چه کنم با دل تنها   چه کنم با غم دل    چه کنم با این غم   دل من ای دل من

چه کنم با دل تنها   چه کنم با غم دل    چه کنم با این غم   دل من ای دل من

چه کنم با دل تنها   چه کنم با غم دل    چه کنم با این غم   دل من ای دل من

چه کنم با دل تنها   چه کنم با غم دل    چه کنم با این غم   دل من ای دل من

چه کنم با دل تنها   چه کنم با غم دل    چه کنم با این غم   دل من ای دل من

چه کنم با دل تنها   چه کنم با دل تنها   چه کنم با این غم   دل من ای دل من

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦  

امروز تولد فرشته کوچوله منه .

تولدت مبارک . شاید وقتی میخونیش من نباشم و رفته باشم سفر .


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦  

مثل اینکه فقط بنیزین نیست که سهمیه بندی شده . سند و رسیو اینترنت هم سهمیه بندی شده   . سه ساعت طول کشید تا بالاخره صفحه ام لود شد تونستم بنویسم .

این مطلب هم مرتبط با داستان سوخت و سهمیه است . کلیک کن

اگر شما هم در موردش مطلب دارید برام بفرستید یا در قسمت نظر بنویسید .


کلمات کلیدی:
حال و روز
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦  

یه چند روزی بود که زیاد حال و روز خوبی نداشتم . از همه چیز و همه کس خسته شده بود دلم میخواست یمدت تنها باشم ولی امکانش برام نبود . بین همین روزا یه روز بود که نا حالا تجربه نکرده بودم وحشتناک دلم میخواست نباشم . تو همین حال و هوا بودم سه چهارتا کلمه امدن کنار هم دیدم باحال شدن دوباره سه چهارتا دیگه شد یه بیت برای اولین بار نوشتم (‌قبلا هم زیاد شعر تو ذهنم میومد ولی تا حالا ننوشته بودم هیچ وقت جرات نمیکردم . چون رشته خودم ادبیات بود میدونستم که خوب نیستن اونایی که خوب وبدن هم تا بیام بنویسم فراموشم میشدن . ولی اینبار دیگه با اینچیزا کاری نداشتم و فقط می نوشتمشون پشت سرهم کلمات میشستن . خوب اینم مثل قبلی ها خیلی ایراد داره و بیشتر ترانه است و شعر نمیشه بهش گفت ولی به هر کی نشون دادم خوندش اولش یه لبخند زد و بعد که به وسطش میرسید اخماش میرفت تو هم هی چپ چپ نگام میکرد . شما هم لطفا بخونیدش و نظرتون رو بگید . خیلی هم خوشحالم میکنید اگه اشکالهاش رو بهم بگید . شاید یه به بار دیگه دوباره خواستم بنویسم ولی راهنمایی شما رو داشته باشم که بهتر بشه .

شدم خسته از این قصه       همه درها شده بسته
شب ُُ من اینجا تنهام        مرگ پیچیده تو رگهام
درد  شده یارم             از زندگی بیزارم
تیغ بوسیده رگهامو         اشک پوشونده چشمامو

ادامه داره ولی بهتر ننویسم .


کلمات کلیدی:
روز نو
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦  

بیست و یکم خرداد روز تولدم بود برای همینم تا الان تو وبلاگم چیزی ننوشتم که دقیقا با روز تولدم شروع کنم به نوشتن این وبلاگ .

روزها چقدر زود میگزرن . دلم نمیخواد زیاد به ۱۸ تیر نزدیک شم ولی انگار موتور جت بستن به این تقویم لعنتی چشم به هم میزنی میبینی یک هفته گذشته .

      بر خیز و بیا بتا برای دل ما************حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم *******زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما


کلمات کلیدی: